من دلم می خواهد
خانه ای
داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "
فريدون مشيري
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 6:47  توسط فائزه خادم
|
نگاهی بر مفهوم ارزش در بازاریابی
ارزش در اصطلاح دانش جامعهشناسی، عقایدی است که افراد یا گروههای انسانی درباره آنچه مطلوب، مناسب، خوب یا بد است؛دارند. ارزشهای مختلف نمایانگر جنبههای اساسی تنوعات در فرهنگ انسانی است. ارزشها معمولاً از عادت و هنجار نشأت میگیرند. [1]
ارزش فایده ای است که انسان به دیگران می رساند ارزش دستاوردهایی است که فعالیت، عمل و کار آدمی به دیگر آدمیان یا سازمانی به اجتماع، می دهد.ارزش هنگامی خلق می شود که، نفعی حاصل شود. در این حالت، ارزش بیشتر توسط "در یافت کننده " تعریف می شود تا به وسیله ی "ارائه دهنده". ارزش افزوده زمانی ایجاد می شود که کار و فعالیت یک انسان با یک سازمان به انسان یا اجتماع انسانی کمک کند تا به مقاصد خود دست یابد.
آنچه هویت و شخصیت سازمان را شکل می دهد، صرف ساختار سازمانی یا انجام برخی فرآیندها و فعالیتها نیست، بلکه ارزشی است که سازمان می آفریند و دستاوردهایی است که از طریق توانایی های فردی و قابلیتهای سازمانی خود به دریافت کنندگان دراجتماع ارائه می دهد.[2]
[2] بینش، مسعود/ فکر بهبود/ مرکز آموزش و تحقیقات صنعتی ایران/ سال 1387/ ص 115
به ادامه مطلب رجوع کنید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 7:33  توسط فائزه خادم
|
این راز بزرگ زندگی است
این راز
پاسخ تمام چیزهایی است که بوده که هست و تمام آن چیزیی که روزی خواهد بود...
فکر می کنید این راز چیست؟
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:54  توسط فائزه خادم
|
آنجه که هست این است:
درد بسیار است...
غم چندان است...
اما
زنده مانی نه ... زندگانی باید کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:43  توسط فائزه خادم
|
بر سر آن ترک شیرازی بین حافظ و صائب و شهریار چه پیش آمده است
به قول حضرت حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب در جواب می گوید
هر آنکس چیز می بخشد ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
شهریار در جواب می گوید
هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی گوید
هر آنکس چیز می بخشد به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا وو در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط فائزه خادم
|
زمانهای دور وقتی هنوز بستنی ارزان تر بود...
پسرکی با لباسی کهنه و نامرتب وارد کافی شاپ شد.
از گارسون قیمت بستنی خامه ای را پرسید.
گارسون با اخمی پاسخ داد ۴۵ سنت.
پسرک پولهایش را شمارد و دوباره قیمت بستنی ساده را پرسید.
گارسون عصبانی شده بود و باید به مشتریان دیگر هم می رسید.
به پسرک با لحن بدی گفت ۳۵ سنت.و اینکه زودتر تصمیم بگیرد چراکه او مشتری دارد.
پسرک علارغم علاقه اش به بستنی خامه ای بستنی ساده را انتخاب کرد.
وقتی گارسون برگشت ظرف خالی بستنی را دید و ۱۰ سنت برای انعام گارسون!!!
...
گاه گاه خود را با این پسرک مقایسه کنیم ...
ما چه می کنیم؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:28  توسط فائزه خادم
|
شاید این طور درست نباشه
شاید آسمون این قدر ها که می گن بزرگ نباشه
شاید بشه بعضی حرفا رو باور نکرد
شاید این قدر ها که می گن ستاره ها دور نباشن
شاید بشه مثل پروانه ها سبک پرواز کرد
شاید این قدرا که می گن سخت نباشه
شاید بشه دید
شاید بشه شنید
شاید بشه فهمید
شاید بشه هم عاشق بود هم عاقل
شاید زیاد دور نباشه
شاید این قدرها هم که می گن حرف زدن سخت نباشه
شاید داشتن چیزها این قدر که می گن مهم نباشه مثل نداشتن بعضی چیزا
شاید بشه مهربون موند
شاید بشه اون چیزی که می گن نمیشه
شاید ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:26  توسط فائزه خادم
|
در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال های قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل"
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد."
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید."
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به "آموز زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم."
بد نیست بدانید که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:50  توسط فائزه خادم
|
باران می بارید...
خواب بودیم یا بیدار...شاید یاد نداشته باشیم...
تا به حال باران زیاد باریده و خواهد بارید...
کاش گاه گاه به باران بیندیشیم...
بیدار باشیم...
باران را با طراوتش یاد کنیم
از مهرش به زمین
از قاصدک بودنش
از الهی بودنش...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 7:4  توسط فائزه خادم
|
کوچک باشیم اندازه ی نخود
یا بزرگ باشیم قد یک غول
اندازه ی همیم
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را
سیاه باشیم یا سفید
سرخ باشیم یا زرد و نارنجی
یک رنگ می بینندمان
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را
پولدار باشیم مثل شاه
یا آس و پاس باشیم عین گدا
قدر و قیمتمان یکی است
وقتی خاموش کنیم چراغ ها را
شل سیلور استاین
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 12:44  توسط فائزه خادم
|
بعضی جمله ها فقط از واژه و حرف و آهنگ نیستند...
دنیایی بی کران اند که تو را به گونه ای و من را به طریقی دیگر به خاطره هامان می برند...
**من غمگین بودم که چرا کفش نداشتم ، اتفاقا مردی را دیدم که پا نداشت...!
**********************************
** لذت دوستی با پا برهنگان در این است که مطمئنی هیچ ریگی به کفش ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط فائزه خادم
|
خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط فائزه خادم
|
برایت آرزومندم......
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی:"این مالِ من است".
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!
و در پایان،
اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.
ویکتور هوگو.....
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8:26  توسط فائزه خادم
|
قبل تر ها با خود گفته بودم که دل هم بی وفا شده و تنها می گذارتم
قبل تر ها هم می دانستم که عشق فقط عشق است
یک گیاه پیچان که تا تو را خفه نسازد از ناز و عشوه ی دروغینش هیچ نمی فهمی
عشق هیچ بود و تو می خواستی تمام باشد!!!
آری ... او قاتل جان بی جانت بود...
قبل تر ها با خود گفته بودم که دل هم بی وفا شده و تنها می گذارتم...
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 8:22  توسط فائزه خادم
|